"می دانی؟ دیگر واژه نویی الهام نمی شود. همان واژه های هر وقت و هر روزه هستند که هی کش می آیند و سطرها را پر می کنند. چگونه بی واژه بگویم؟ تو را که لحظه به لحظه نو می شوی چگونه باز با همان واژه های کهنه بسرایم؟ این شعرها که رنگ غم گرفته اند، درد و کهنگی این شعرها که زیر خاکستر رنگ ها فروخفته اند... دیگر چه کسی میخواندشان؟ اصلا... اینها که تو نیستی! مشتی الفاظ بیرنگ و سخت که هر چه میکنند یک لحظه از چشمان تو را پر نمیکنند.
کدامین جاده... کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟..."
|+|
نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 12:0  توسط سینه سرخ
|
سـینـه سـرخ...
پـرنـده ای که سـیـنـه اش گـلـگـون گشته، به آن خونی که مظلومانه بر زمین ریخت، و انتقامش باز گرفـتـه نشد!
... و سـال هاسـت که ایـن زخـم بـر سـینه اش داغ نـهاده، و در این التهاب می سوزد و می سوزد و می سوزد...