و گاه با خود می اندیشم
که من خود چنین خواسته ام
- و گفته ام که نخوانیام پیش از آن که معرفتم دهی که کجا میآیم-
شکوه ای نیست...
بگذار از همین جا بسوزم
پیش از آن که آتش ِ آن خاک تبدار،
این بال ها را بسوزاند...
سینه سرخی را چه به پریدن؟
و در آستان جانان بال و پر زدن؟
...
شب های جمعه، بر بام
انگشت به سویت می گیرم: السلام...