تبليغاتX
سینه سرخ
    ز بغض سینه سوزم نفس امان بخواهد                                                        شکسته این دل من ، نوای ارغنون شد

"محبوب رازآلود من!
بگو در پس این همه ابر چه میکنی؟ بگو نگاه نگرانت را به کدام سو دوخته ای و به چه می اندیشی؟ وقتی که من مدعی عشق تو فراموشت میکنم و لا‌به‌لای صفحه های زندگی جا می‌مانم، دیده‌ای.
می‌دانم تا به حال صد هزار بار مرا و چو مرا در این حال دیده‌ای.
روزهای بی سایه و شب های بی ستاره ام را دیده‌ای.
شرم می کنم که بگویم دل در سر زلف تو دوخته ام.
این گونه لحظه هایم را بی تو به سر می‌کنم ناگهان می‌بینم که چقدر بی تو رفته ام بی آن که لحظه ای نگاه کنم به پس خود...
کدامین جاده ... کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟
...
هر چند گاهی سرکش و کفرآلود می روم و هیچ درنگی نمی کنم،
اما اینجا در نزدیک ترین نقطه به قلبم، نقطه روشنی است که همیشه خواب‌های دلم را روشن می‌کند.
که وقتی روزهای بی سایه و شب‌های بی ستاره گم می‌شوم، راه را روشن می کند و درخشش همیشگی اوست که این چنین عاشق نگاهم داشته.
عزیز!
این نقطه را نورانی تر کن!
تو می توانی.
دست های تو به من می‌بخشد راز عشق و مستی...
 کدامین جاده... کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟..."

 |+| نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 22:31  توسط سینه سرخ  | 

" تو، با لالایی های کودکی هایم آمده ای و
 در دلم خوش خانه کرده ای!
نام تو گوشه کنار زندگی مرا پر کرده و پر کرده است.
هر جا که نگاه می کنم جای پای لطف توست.
به خدا این بنده کوچکِ خدا ارزش این همه التفات را دارد؟ آن هم از پیشگاه چون تو خوبی، تو...
چه کنم؟
چه کنم؟!
افسارگسیخته می تازم، می دوم، می روم، می ریزم و می زنم، آشوب می کنم و بیداد...
و آن وقت تازه وقتی نفس زنان از پای می افتم،
برمی گردم و نگاه می کنم که چه کرده ام...
وای از آن که هستم... وای از این که باشم...
وای از آن وقت که نگاه تو به من می نگرد؛ باز و روشن و درشت...
عزیز! به خدا شرمسارم.
کدامین جاده.. کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟
نمازم،
رکعت رکعت همه عشق.
خودم،
بی عشق..."
 |+| نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 0:52  توسط سینه سرخ  | 

"می دانی؟
دیگر واژه نویی الهام نمی شود.
همان واژه های هر وقت و هر روزه هستند که هی کش می آیند و سطرها را پر می کنند.
چگونه بی واژه بگویم؟
تو را که لحظه به لحظه نو می شوی چگونه باز با همان واژه های کهنه بسرایم؟
این شعرها که رنگ غم گرفته اند، درد و کهنگی این شعرها که زیر خاکستر رنگ ها فروخفته اند...
دیگر چه کسی می‌خواندشان؟
اصلا... اینها که تو نیستی!
مشتی الفاظ بیرنگ و سخت که هر چه می‌کنند یک لحظه از چشمان تو را پر نمی‌کنند.

کدامین جاده... کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟..."

 |+| نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 12:0  توسط سینه سرخ  |