هر وقت شمیم مناجات امیرمؤمنان در سحرگاهم می پیچد، به این جمله که می رسد غربتی را در بند بند وجودم احساس می کنم که ستون های ایستادگی را می لرزاند... و اسئلک الامان یوم یعض الظالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا...
سبیلی که خانه نشینش کردند... از کلام مولا که جاری می شود نهایت تلخی غربت را در کامت می ریزد...
مولای یا مولای...
به جای همه اشک های بی صدای غریبیات مولا،
امشب عاشقانت بلند بلند مویه می کنند...
یتیم شدیم...
و گاه با خود می اندیشم
که من خود چنین خواسته ام
- و گفته ام که نخوانیام پیش از آن که معرفتم دهی که کجا میآیم-
شکوه ای نیست...
بگذار از همین جا بسوزم
پیش از آن که آتش ِ آن خاک تبدار،
این بال ها را بسوزاند...
سینه سرخی را چه به پریدن؟
و در آستان جانان بال و پر زدن؟
...
شب های جمعه، بر بام
انگشت به سویت می گیرم: السلام...
مدام می هراسم...
الحمدلله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله...