تبليغاتX
سینه سرخ
    ز بغض سینه سوزم نفس امان بخواهد                                                        شکسته این دل من ، نوای ارغنون شد

صدای ربنا می آید و

هنوز این دل باور ندارد به میهمانی که می رود...
هنوز زبانم برای افتتاح ثنای تو مهیا نیست...
هنوز دست هایم از گناه می لرزد...

هنوز...

پروردگارا، تو می دانی و می بینی، آن چه فرشتگان موکل بر من هم نمی دانند و نمی بینند. اما به رحمتت می پوشانی و می پوشانی...

یا ستار العیوب... یا غفار الذنوب...
این بار چگونه بخوانمت که ببخشایی؟
الهی لا تؤدبنی بعقوبتک...
من چاره ای به جز تو ندارم. از سوی تو به تو می گریزم...

دلم را کنار این سفره میهمان کن.
مبادا برانیم...

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 2:36  توسط سینه سرخ 

الهی،

مرا در روز قیامت و در میان خلق، رسوا نساز. چرا که در این دنیا نیز گناهانم را از بندگان خوبت پوشاندی.

الهی،

من قدرت آن که از معصیت تو روی برگردانم، ندارم. و این برایم ممکن نیست مگر آن که تو به محبتت مرا بیدار سازی.

الهی،

هم چون کسی به درگاهت عذر اورده ام، که به قبول عذرش سخت محتاج است. پس عذرم را بپذیر، یا اکرم من اعتذر الیه المسیئون!

...

آن قدر این جمله ها، این واژه ها با عظمتند که گاه می مانم، بخوانم یا نخوانم... من کوچک چه می فهمم از الهی هب لی کمال الانقطاع الیک؟  از تخرق ابصار القلوب حجب النور؟

اما آن قدر شیرین به جان می نشیند که دلم می خواهد هزار بار بخوانم و بخوانم... الهی هب لی قلبا یدنیه منک شوقه...

باورم نمی شود که تمام شد.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 18:23  توسط سینه سرخ 

 

"... و بدان فرزندم، که دل های مردم اهل طاعت و مخلص، هم چون پرنده ای که به سوی آشیانه اش پرواز می کند، به سوی تو پر می کشد..." (امام عسکری علیه السلام)

ای کاش پرنده دلم، این قدر بال هایش زخمی نبود.
ای کاش در قفس گناه، زندانی نمی شد.
ای کاش رنگ ریا و خودبینی و غرور و هزار جلوه ناپاک دیگر به خود نمی گرفت...

عجب حکایتی است این "اهل طاعت و مخلص"!
عجب حکایتی است این اخلاص و یکرنگی، این تقوا و طاعت...
و  عجب پیوندی است میان این دو. میان طاعت و محبوب!

هربار که می خوانم عده ای چگونه در اشتیاق دیدن مجبوب سوختند و چه کارها که نکردند و به چه درها که نزدند...
و می خوانم حکایت آن پیرمرد قفل ساز را که تقوا و انصاف و خلوص درپیش گرفته بود بی آن که پی آوازه ای باشد...

که چگونه آن عده را توفیق وصل و لیاقت دیدار ندادند،
و چگونه این پیرمرد را شهد دیدار و هم صحبتی چشاندند،

و این ندا که " شما نیز مانند او عمل کنید تا ما خود به دیدار شما بیاییم"،

دلم می لرزد!

و هر بار که می خوانم: " و اگر شیعیان ما که خداوند آن ها را به طاعت و بندگی خویش موفق بدارد، در وفای عهد و پیمان الهی اتفاق و اتحاد داشتند و عهد و پیمان الهی را محترم می شمردند، سعادت دیدار ما به تاخیر نمی افتاد و زودتر از این به دیدار ما نائل می شدند؛ دیداری بر مبنای شناختی راستین و صداقتی نسبت به ما."

دلم می شکند!

...

خدایا!

من کجای راهم؟

 و این پرنده کوچک چه دور است از آشیان خود...

بالش شکسته، اما

در اشتیاق پرواز می سوزد...

 |+| نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 0:26  توسط سینه سرخ  | 
چشم که باز کردم، ۱۵ روز گذشته.
آمدم. یک پست هم زدم. موقت. شاید برای همیشه.
چگونه گذشت نمی دانم. تنها می دانم که شعبان به نیمه رسید.
شعبانی که با آمدنش همیشه ته دلم چیزی شروع به تکان خوردن می کند. شعفی پنهان. دلشوره ای شیرین. انتظاری مضطرب و بغضی ناپیدا.
و در نیمه به اوج می رسد...
شاید که بیاید شاید...
اما این بار هاله ای از غم...
بگذریم.

سلام آقا...
.
.
.
.
.
.
.
.
اما هنوز حرف های من تمام نشده آقا...

 

چه انتظار عجیبی! تو در میان منتظران هم، عزیز من چه غریبی! عجیب تر که چه آسان، نبودنت شده عادت! چه بی خیال نشسته ایم، نه کوششی نه وفایی! فقط نشسته و گفتیم: خدا کند که بیایی...!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 0:41  توسط سینه سرخ  |