تبليغاتX
سینه سرخ
    ز بغض سینه سوزم نفس امان بخواهد                                                        شکسته این دل من ، نوای ارغنون شد


گذشت فصل اشک های نم نم. فصل بغض های گره خورده در گلو. یاد آور اشک های پنهان نیمه شب. یادآور استخوان مانده در گلو...

روزهای لب گزیدن و فرو خوردن. کنجی خزیدن و آرام گریستن. روزهای ماتم... یادآور روزهای تلخِ صبر. یادآورهفتاد و چند روز پنهان کردن و پرپرشدن، روز به روز پژمرده تر شدن... همچو شمعی سوختن و سوختن و سوختن...

 

گذشت فصل اشک های نم نم.

امشب فقط باید سر به دیوار گذاشت و های های گریست...

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 23:23  توسط سینه سرخ  | 

هر بار که می خواندم، چشم هایم را می بستم، آن صدای حزین و سوزناک در گوشم می پیچید و آرام زیر لب زمزمه می کردم. هر بار انگار تازه بود... هربار دلتنگ می شدم... هربار...

اما این بار دلتنگ تر از همیشه خواندم:

عاشق سر گشته‌ایم، آرام جان گم کرده‌ایم
بلبل گلزار حُسنیم، آشیان گم کرده‌ایم

بر دل ما داغ هجران، بر رخ ما اشک گرم
خسته در صحرای حیرت، سایبان گم کرده‌ایم

آن که ما را پرورش با مهر خود داده کجاست؟
ما به باغ زندگانی، باغبان گم کرده‌ایم

میهمان بر خوان احسانیم و نعمت بی‌شمار
نیست ما را نوش جان، چون میزبان گم کرده‌ایم

زندگی شد سخت و شادی رفت و آسایش نماند
بی‌تو یابن‌العسکری، آرام جان گم کرده‌ایم

آن‌چه باعث شد امام از چشم ما پنهان شود
قبر زهرا هم بدان علت حسان، گم کرده‌ایم

 |+| نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 1:9  توسط سینه سرخ 


غریبی می کنم با سینه سرخ.

گناه بر سینه ام داغ نهاده.

قلم شرم می کند از نوشتن.
اما

باید نوشت...

از لحظه هایی که به سوی آتش گرفتن می رود. از هُرم این ثانیه های تبدار... از اضطراب پنهان در لا به لای برگ های این نخلستان...
از چه چیز شرم می کنند این نخل های سر به زیر؟ چرا آسمان رنگ آرامشی پیش از طوفان دارد؟ مگر چه سایه شومی بر این دیوار نقش خواهد بست؟ این کوچه، این در، این میخ...

 

خدایا...

چه می گویم.

چه کسی را یارای نوشتن است از سینه ای که سرخ شد؟

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 19:48  توسط سینه سرخ  |