مـن و جـدا شـدن از درگهـت، خدا نـکنـد
خـدا هـر آن چـه کنـد از تـوام جـدا نـکنـد
جواب ناله دل های خسته بر لب توست
کـه را صـدا کنـد آن کـو تـو را صـدا نکنـد؟
...
گـذشت عمر و اجـل پـر زنـد بـه دور سر
بــمــیــــرم و نــروم کــربــلا، خـدا نـکنــد

ربیع من!
ببین بهار بر زمین، چگونه کوله بار رخت خویش فکنده
ببین پرندگان شاخسار، چه بی قرار، سرود شکر به نغمه می سرایند
ببین که جویبار، ترانه خوان بسان لحظه های زندگی، چه با شتاب به پیش می رود...
ربیع من!
تو که بهاری و بهار خزان شرمگین توست
تو که طبیب هر دل شکسته ای...
ببین دلم هنوز زمستانی است
ببین چگونه دل به غیر سپرده ام
ببین که چشم هایم از سیاهی گناه پر از ندیدن است...
بیا به لطف خود
به یک نظر
دلم بهار کن!