درد این جاست...
نه تو را دیده ام، نه آنان که به تو منتسبند!
روزگار مرا به این جا کشاند. به این جایی که تو نیستی. هیچ کس نیست. سیاهی است. تاریکی است. فضا پر از طعنه است. هوا بوی غربت می دهد. آسمان را هم انگار دشمنان تو رنگ زده اند.
تو نیستی. نامت... چرا هست! اما غریب است. راه و رسمت هم غریب است. این ها که مُهر آیین تو را زده اند، از جهالت دم می زنند. همان جهالتی که سال ها در پی زدودنش بودی. این راه تو نیست. این رسم تو نیست. و این غریبانه ترین غربت است که نام تو را بر مسلک پست خویش حک کرده اند! و راه تو، زیر خروارها جاهلیت بیمار، پنهان مانده است...
این بُهتان عظیم...
بگذریم.
از غربت آوای تو بگذریم.
از تباهی دسترنج آن همه سال هایت بگذریم.
از "الّا المودّة فی القُربی" بگذریم.
از قطره قطره ی خون های بی گناه...
نمی خواهم شرح نامردی ها کنم. نمی خواهم از خفته کینه های برخاسته ی بعد از تو گویم...
می خواهم
از این سکوت خالی از تو بگویم. از این جا که روزگار مرا در آن رها کرده...
.
.
.
و من اینک، از پسِ قرن ها مسلمان گشته ام!
بی آن که مهربانی دست های تو، دستم بگیرد. بی آن که نگاه پر رضایت تو که به استقبال هر تازه مسلمانی می رفت، چشمانم را در آغوش مهر خویش گیرد. بی آن که سر بر قدم های تو گذارم و گواهی یکتایی دهم... که خدایی نیست جز او و تو فرستاده ی اویی...
بی آن که حتی لحظه ای از چشمه های عطوفت چشمان تو سیراب شوم...
امان از این حسرت...
اللّهم انّا نشکو الیک فقد نبینا...
شکوه های نبودنت جانم را آتش می زند... اما،
دل خوش کرده ام به نازنین یادگار تو در این زمانه غریب... به او که می گویند شبیه ترین است به تو... اما دریغ؛ و غیبة ولینا...
.
.
.
.
.
و من اینک، از پسِ قرن ها به تو سلام می کنم!
تسلیم عارفٍ بحقّک...
* زیارت حضرت رسول از راه دور – مفاتیح الجنان

یک عمر بود هجر تو، یک اربعین نبود...
...
خدايا تو را ستايش مىكنم به ستايش شكر گذاران تو؛ برغم اندوهى كه به من دراین مصيبت رسيد. سپاس خدا را، بر عزادارى و اندوه و غم بزرگ من. پروردگارا شفاعت حسين را روزى كه بر تو وارد ميشوم نصيبم بگردان. و مرا نزد خود ثابت قدم بدار به صدق و صفا در روزى كه بر تو وارد ميشوم؛ با حسين علیه السلام و اصحابش كه در راه خدا جانشان را در راه حسين فدا كردند، (همنشين) باشم.
...

دنیا دور سرم می چرخه...
به همون اندازه که این سینه سرخ کوچیک، سرگردون و تنهاست...
شاید دلش گرفته...
شاید...
ماذا تقولون اذ قال النبی لکــــــم ماذا فعلتم و انتم آخر الامــــــــــــم
بعترتی و باهلی بعد مفتقــــــدی منهم اساری و منهم ضرجوا بـــدم
ما کان هذا جزایی اذ نصحت لکم ان تخلفونی بسوء فی ذوی رحمی
چه می گویید آن گاه که پیامبر از شما بپرسد: شما که آخرین امتید چه کردید؟
با عترت و اهل بیتم بعد از رفتنم، بعضی اسیر و بعضی به خون آغشته کردید
اگر توصیه می کردم که با اهل بیتم بدی کنید هرگز نمی رسید بدین قدر که کردید....
الهی طفل بی بابا نباشــــــد اگر باشد در این دنیا نباشـــــد
اگر دست پدر بودی به دستم کجا من در خرابه می نشستم

گوشه خرابه مون خوش اومدی به یتیما چه عجب تو سر زدی
عمه می گفت که بابات رفته سفر حالا که تو اومدی منم ببر
گوشه خرابه مهمونی شده باباجون لبات چرا خونی شده
قربون محاسن خونیت بابا سنگ کی خورده به پیشونیت بابا...
تشنه محبتم تو رو می خوام به خدا یتیم شدن زوده برام
پاشو بابا موهامو شونه بزن به روی دختر خود بوسه بزن
بابا جون تو رو که این جور می بینم از یادم میره خرابه نشینم
چرا بابا سرتو خونیه و خاکستریه؟ مزد قرآن خواندنت طعنه و سنگ کوفیه
جگرم سوخته از این آمدنت سرت این جاست کجا شد بدنت
...