تبليغاتX
سینه سرخ
    ز بغض سینه سوزم نفس امان بخواهد                                                        شکسته این دل من ، نوای ارغنون شد


سیاه است. شاید هم خاکستری. می آید دلم می گیرد، تا وقتی برود. نوشته بود ماه محنت است. خواندم که بنی امیه آن را مبارک می شمردند و ورودش را جشن می گرفتند. آغازی که ورودش به شام است. شامی که آغاز رنجی دوباره برای خاندان به زنجیر رفته بود. مثل یک زخم که دوباره سر باز کند و بیشتر از پیش نیشتر زند...

صفر که می آید دلم می گیرد...        

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 23:59  توسط سینه سرخ 

امشب سینه ام دوباره آتش گرفت...

دیدم آن خانه ای که آوار کردند...

به راستی چگونه است این همه گستاخی؟! مگر اینجا خانه سه بزرگ زاده نیست؟ نه تنها آغوش خاک بر جسم پاک آنان گسترده شده، که این زمین قرارگاه حجت الهی بوده و چشمه های نور بر آن افکنده شده...

ولی

دورهم نیست... "اینان از تبار همان ها هستند که خیام حسین علیه السلام را به دود و آتش غلتاندند". و شاید هنوز هم پیش تر... از تبار آن کس که از به آتش کشیدن خانه رسول خدا هم پروا نداشت. آنان که بنای حرمت را اول بار شکستند و راه را برای پایمال عزت این خاندان باز کردند تا در آن روز واقعه به نهایت رسید...

و اکنون نیز...

نه تنها به حریم بازمانده از ایشان حمله ور می شوند که با "سخن وری های سیاه و زهرپاشی های مرموز و قلم فرسایی های ابلیس گون و تراوشات شیطانی افکار مسموم سعی دارند که آرام آرام، عمارت ایمان دل دادگان به ایشان را از درون بی ستون کنند"...

خدا لعنتشان کند. از اولین تا آخرینشان...

و ماییم و غیرت دفاع

ماییم و ایمان پابرجا

ماییم و وفای به عهد...

 

اللّهمَ ارزُقنی حُبّهما و توفّنی علی مِلّتهما اللّهمَ العَن ظالمی آل محمّد حقّهم و انتقِم مِنهم. اللّهمَ العَن الاوّلینَ مِنهم و الآخِرین...

اللّهمَ عجّل فرجَ ولیّک...

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 23:40  توسط سینه سرخ 
در قید و بند نوشتن نیستم این جا. دل بی قراری می کند...
می دانم همه چیز را می دانم. اما تو بهتر می دانی. به رویم نمی آوری...
نمی خواهم این طور باشد. نمی خواهم این طور بمانم. چه کنم...

اسئلک الامان...

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 0:42  توسط سینه سرخ  | 

لعن الله من ظلمکم...

از گنبد شکسته به عالم صلا زدند
این جا مزار وارث پهلو شکسته است

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 0:22  توسط سینه سرخ 

باب الحوائج!

از میان آن همه عزیز که آن روز به میدان رفت و دیگر بازنگشت، تنها دو نفر را به این نام خوانده اند...

دو نفر که هنگام نوشیدن شربت شهادت، دست هایشان بسته بود. و خدا این چنین دست هایشان را بر حوائج خلق گشود؛

کودکی که دست در قنداق بسته داشت...

و علمداری که دست بر بدن نداشت...

دو نفر آن روز برای جنگ به میدان نرفتند؛

کودکی که از تشنگی لب هایش بر هم می خورد و به امید جرعه آبی بر دشمن بی رحم نمایان شد...

و سقایی که برای آوردن آب به میدان رفت و برنگشت...

دو نفر بود که بعد از شهادتشان حسین علیه السلام روی بازگشت به خیمه ها نداشت؛

کودکی که مادرش بر در خیمه منتظر بود و چه می دانست قساوت قلب های این نامردمان را..

و سقایی که کودکان، پریشان در انتظار بازگشتش نشسته بودند...

دو نفر بود که آن روز...

بابی انتما و امی یا بابین الحوائج!

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت 1:27  توسط سینه سرخ  | 

غروب است و دلم گرفته...

به ما گفته اند: پیش از شهادت تو،

آسمان سرخ نمی شد،

خورشید آتش نمی گرفت،

و غروب این همه دلگیر نبود...

 

و عجیب هم نیست!

مگر نه این که خورشید به تو اقتدا می کند؟

مگر نه این که نورش را وام دار وجود پر مهر توست؟

اصلا مگر جز تو نوری در خلقت هست؟

مهر تویی! تو نباشی همه تاریکی اند.

اما...

آن روز که خورشید می رفت که غروب کند، تو را دید... و آن دشت... و آن نامردمان... و کوه ها که می لرزید... و زمین که بی قرار شد... و تو...

آری،

این انعکاس خون توست که هر غروب رخ می نماید! این زخم آسمان که هر غروب سر باز می کند، یادگار آن غروب آتشین است...

بگذار جهانیان این سرخی را ببینند... بگذار هر بار احساس کنند این غربت غروب را...

بگذار...

بگذار دل من آتش بگیرد در این غروب...

شاید دل من نیز وام دار مهر تو شد!...

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 23:26  توسط سینه سرخ 

 می گویند عباس در کربلا نجنگید. نشد که بجنگد... العطش کودکان عباس را از پیکار با این نامردمان به سوی فرات گردانید و تنها با یک نیزه و مشک پا به میدان گذاشت...

می گویند اگر می جنگید...

می گویند ام البنین که مویه می کرد هم همین را می گفت...

نگذاشتند عباس را...

می گویند اگر با او مواجه می شدند کار از پیش نمی رفت...

می گویند رسم جنگ را به جا نیاوردند. حیله کردند؛ کمین پشت نخل ها...

می گویند عباس یعنی شیری که طعمه را با چشمان خویش بر جای می نشاند. شجاعی که هیچ کس جرات نزدیکی به او را به خود نمی دهد...

می گویند برای همین بود چشم ها را نشانه گرفتند...

می گویند...

راست می گویند!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 23:26  توسط سینه سرخ 

چهل.

تمام شد.
نخواندی ام.
اما من از پای نمی نشینم.
این دل را چه کنم؟
مهم نیست تاکی،
آن قدر می خوانمت تا بخوانی ام...

یک...

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 12:25  توسط سینه سرخ 

اعوذ بالله من الکرب والبلاء

خاک گرم است. خیمه ای بالا می رود. میخ در زمین نمی رود. خار در پای کودکی می رود. شتر نمی نشیند. آسمان مثل همیشه نیست. پای می لغزد. دل می لرزد...

حادثه ای در راه است؟

صدقه دهید...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 23:14  توسط سینه سرخ 
 

السلام علیک یا غریب الغربا...

بسم الله الرحمن الرحیم

نمی دانم چه بگویم و از کجایش بگویم. نمی دانم چگونه تو را شکر گویم. و چگونه خدایی که تو را به این سرزمین فرستاد تا مونس دل های ما باشی...

 

سرم پایین است. وارد می شوم. شرم اجازه سر بلند کردن نمی دهد. چیزی سنگین راه گلویم را بسته...

...دوباره پای گنه کارم به بزم عشق تو واگشته / سرم به زیر و شکسته دل، دو دیده پر ز حیا گشته...

هنوز اذن دخول نخوانده اشک هایم جاری می شود... خدایا با چه رویی به این مکان مقدس پای گنهکارم را بگذارم؟... اللهم انّی وقفتُ علی باب من ابواب بیوت نبیک... هنوز هم باورم نمی شود. کجا ایستاده ام؟ من کجا اینجا کجا؟... یرون مقامی و یسمعون کلامی و یردون سلامی... پاهایم می لرزد. مرا می بیند. با این کوله سنگین که با خود آورده ام می بیند... ءادخل یا رسول الله؟... اجازه  می دهی؟ این بار گناه را چه کنم؟ اگر برنداری چگونه داخل شوم؟ نه نمی شود... سنگینم. یک بار دیگر... اللهم انّی وقفتُ...

نمی دانم چه مدت است ایستاده ام و چند بار خوانده ام! تمام صورتم خیس است. می گویند اشکتان که جاری شد اذن داده اند، اما این برای کسی است که اشک خلوص جاری می شود از دیدگانش... نه برای من که... باید تاوان گناهم را پس دهم...

***

چندین ساعت است که این جا در صحن، میان زائران و کبوترانت زانو بغل گرفته ام. زیارت نامه را خواندم بی آن که سر بلند کنم... چشم هایم نه گنبد طلایت را دیده نه ضریح چشم نوازت... نگاه آغاز عهدی سنگین است. و هنوز جرات نکرده ام...

***

چقدر اطراف ضریح خلوت است! چگونه باور کنم این همه کرم را؟ من، تو و دعایی که زیر قبه ات مستجاب است... پس چرا لال شده ام؟ زبانم نمی چرخد. حرف دل هم می شنوی. چه دعایی بکنم؟ فقط همین دعاست که بر زبانم جاری می شود و باید هم بشود. من کیم که رهایی خویش بخواهم؟ اللهم عجل فرجه...

***

هوا آن قدر سرد است که کبوترها هم پیدایشان نیست. هر کسی می آید شتابان وارد می شود. این صحن بی هیاهو، آرامشی عجیب دارد. مهم نیست که سرد است. نشسته ام تا کبوتری اوج بگیرد، دور ضریحت بگردد و بعد پرهایش را به زائرانت ببخشد. یاد آن پر کوچک و کثیف افتادم. همان که یک سال پیش حواله کرده بودی. و من چه بی لیاقت بودم که دیگر ندارمش... او که برایم آورد همیشه گمان کرد که هوای مرا داشته ای، بی خبر از این که خودش مستجاب الدعوه است! حاجتش را به من سپرده... می دهی؟

دست هایم دیگر حس ندارند. سرما همه را گریز می دهد. بروم. چند قدم نرفته ام، یک پر آرام و چرخ زنان مقابلم می آید. پیش از آن که به زمین بنشیند، در دست هایم آرام می گیرد. به صورت می کشم. این پر گنبد تو را بوسیده، این پر به عطر بال فرشتگان حریمت آغشته شده...

***

هلال غم از امشب آغاز می شود. تمام حرم سیاه پوش شده. هر جا که می روی یک پارچه سیاه و نامی روی آن که دل را می لرزاند... نوار سیاه بالای ضریح غم های عالم را به دلم می نشاند. صدای نوحه و مرثیه فضا را گرفته... خادم ها هم شال عزا... خدایا پناه به تو! یاد شالی سیاهی افتادم که از امشب... نه! تاب آوردنی نیست! تحمل کردنی نیست! باید سر به دیوار گذاشت و های های...

 آجرک الله یا صاحب الزمان...

**

نگاهم بر سربند سیاه ضریح خیره مانده. دل به ناله سوزناکی که نمی دانم چه می گوید سپرده ام. چه می شد این جا آن حریم که فرشتگانش پریشانند بود... چه می شد این ضریح شش گوشه بود... خدایا این سوز را به که شکوه برم؟ من که لیاقت رفتن ندارم اما تو کرم بخشیدن داری... خدایا چه می شد این جا... می گویند جواز رفتن را این امام غریب می دهد... یا معین الضعفا و الفقراء... گریه امان نمی دهد...

***

پاهایم تاب برگشتن نداشتند. خودت دیدی که چقدر سخت جدا شدند. خم شدم در آستانه در قدم گاه زائرانت را بوسیدم شاید آرام بگیرد... خدایا شکرت! اما دلم جدا نشد. مانده آنجا پشت دارالشفای تو تا حاجتش را بگیرد...

مشهد، محرم 1428

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 20:40  توسط سینه سرخ